مامان... بابا...
مامانم،بابامو صدا زد که در شیشه سس رو باز کنه پدرم بعد از کلی کلنجار نتونست،منم خیلی راحت درش و باز کردم و گفتم اینم کاری داشت،پدرم لبخندی زد و گفت : یادته وقتی بچه بودی من در شیشه رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه؟؟؟
.gif)
یادش بخیر وقتی مریض میشدیم دکتر ازمون میپرسید بیماریت چیه منتظر مادرمون میشدیم و همیشه جواب دادن رو به اون میسپردیم ، چرا که میدونستیم مادر همون احساسی رو داره که که ما داریم،حتی از خودمون بیشتر دردمون رو احساس میکرد...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


مامان... بابا... 




